shohada sharmandeim....
 
نويسندگان

 

اشیانه ی غم

دوستی داشتم که بیشتر علاقه ی من به او از جنبه ی دانش و فضلش بود نه از جهت ایمان و اخلاق.از دیدن وی همواره شاد و مسرور می شدم و در محضرش احساس خوشحالی می کردم,نه به عبادات و طاعات او توجه داشتم نه به الودگی و گناهش.سالیان دراز باهم رفاقت داشتیم,در طول این مدت نه من از او بدی دیدم و نه او از من رنجیده خاطر شده بود. پیش امدن یک سفر طولانی,مرا ناچار به ترک کشورم کرد و از رفیق محبوبم جدا شدم,ولی تا مدتی باهم مکاتبه می کردیم و بدین وسیله از حال یکدیگر خبر داشتیم.متاسفانه چندی گذشت و نامه ای از او به من نرسید و این وضع تا پایان مسافرتم ادامه داشت و من در این مدت ناراحت و نگران بودم. پس از مراجعت از سفر برای دیدار دوستم به در خانه اش رفتم,از ان منزل رفته بود,همسایگان گفتند دیر زمانی است که تغیر مسکن داده است و نمی دانیم به کجا رفته. بسیار ناراحت شدم و تمام تنم به خود لرزید و حال بدی داشتم. تا نیمه های شب کوچه به کوچه برای یافتن او رفتم اما منزلش را پیدا نکردم. تا اینکه فهمیدم در تاریکی شب و در این کوچه های نااشنا گم شده ام در همین حال که حیران و پریشان بودم, از یکی از منازل ویران کوچه صدای جانسوز و جانگدازی شنیدم و رفت و امد های اضطراب امیزی,احساس کردم که در من اثر بس عمیق گذارد.من از پیش با خدای خود عهد کرده بودم که هر گاه مصیبت زده ای را ببینم اگر قادر باشم یاری اش کنم و اگر عاجز باشم لااقل از وی دلجویی نمایم. به همین جهت ارام ارام قدری راه پیمودم. وقتی به جلوی در خانه رسیدم صدای اه وناله را میشنیدم.پس از اینکه سه بار در را به صدا در اوردم دختر بچه ای ده ساله که بسیار بسیار زیبا بود, در را گشود.از دختر بچه سوال کردم در منزل بیماری دارید؟ در کمال ناراحتی و نگرانی جواب داد:ای مرد! پدرم را دریاب در حال جان دادن است.این جمله را گفت و مرا به داخل اتاق راهنمایی کرد.داخل شدم ولی چه اتاق وحشتناکی,چه وضع رقت باری. در ان زمان گمان می کردم که از جهان زنده به عالم مردگان امده ام و در نظر من ان اتاق کوچک چون گور و ان بیمار چون میتی جلوه کرده بود.کنر بیمار نشستم.از ...


 محبت دستم را روی پیشانی اش گذاشتم,او چشمان بی فروغش را باز کرد و خیره خیره به من نگاه کرد.کم کم لب های بی رمق اش به حرکت درامد و با صدایی ضعیف گفت:خدا را شکر که دوست گم شده ام را پیدا کردم.از شنیدن این سخن چنان منقلب شدم که گویی دلم از جا کنده شده بود و در سینه ام راه افتاده بود.دریافتم که دوست گم شده ام را پیدا کرده ام اما هرگز نمی خواستم اورا در این وضع ببینم.با کمال تعجب و تائثر از او پرسیدم که چه اتفاقی فتاده است؟ارام ارام لب به سخن گشود تاقصه ی خود را شرح دهد.گفت:ده سال تمام من و مادرم در خانه ای مسکن داشتیم.همسایه مجاور

ما مرد ثروتمندی بود,قصر مجلل و با شکوه ان مرد متمکن,دختر ماهر و زیبایی در اغوش داشت که مانندش در هیچ یک از قصرهای این شهر نبود.چنان شیفته و دلباخته ی او شدم که از شوق و شعف در پوست خود نمیگنجیدم.بسیار سعی کردم که نظر ان دختر را به خودم جلب کنم اما فایده ای نداشت و او همچنان از من فاصله میگرفت.سرانجام به او وعده ازدواج دادم و به این امید قانع اش کردم.با من طرح دوستی ریخت و محرمانه باب مراوده باز شد تا سرانجام در یکی از روز ها جامه عزت و شرف را از برش بیرون کردم و گوهر عفتش را ربودم.ان روز ها که روز عیش و خوشگذرانی ما بود بسیار کوتاه و زودگذر بود,زیرا دیری نپایید که فهمیدم دختر جوان,فرزندی در شکم دارد.دو دل متحیر شدم از اینکه ایا به وعده ی خود وفا کنم و با او ازدواج نمایم یا انکه رشته محبتش را قطع کنم و از وی جدا شوم.سرانجام دومین راه را انتخاب کردم و برای فرار از دختر,منزل مسکونی ام را تغییر دادم به منزلی که تو در انجا به ملاقاتم می امدی و از ان پس از او خبری نداشتم.از این داستان سالها گذشت,روزی با پست نامه ای به من رسید و در این موقع دست خود را دراز کرد و کاغذ کهنه زرد رنگی را از زیر بالش خود بیرون اورد و به دست من داد.نامه را خواندم .این مطالب در ان نوشته بود:(( اگر به تو نامه می نویسم نه برای اینست که دوستی و مودت گذشته را تجدید نمایم,برای اینکار حاضر نیستم حتی یک سطر یا یک کلمه بنویسم,زیرا پیمانی مانند پیمان مکارانه تو,و مودتی مانند مودت دروغ و خلاف حقیقت تو شایسته یاداوری نیست,چه رسد که بر ان تاسف خورم و تمنای تجدیدش را نمایم.تو می دانی روزی که مرا ترک کردی اتش سوزنده ای در دل و جنین جنبنده ای در شکم داشتم .اتش تاسف بر گذشته ام بود و جنین مایه ی ترس و رسوایی اینده ام.تو کمترین اعتنایی به گذشته و اینده ی من ننمودی,فرار کردی تا جنایتی را که خود به وجود اوردی نبینی و اشک هایی را که تو جاری کرده ای پاک نکنی.ایا با این رفتار بی رحمانه و ضد انسانی میتوانم تو را یک انسان شریف بخونم؟هرگز. نه تنها انسان شریفی نیستی بلکه اصلا انسان نیستی,زیرا تمام صفات ناپسند حیوانات وحشی و درندگان را در خود جمع کرده ای. می گفتی تو را دوست دارم ,دروغ میگفتی.تو خودت را دوست میداشتی و به تمایلات خویشتن علاقه مند بودی.به من خیانت کردی,زیرا وعده دادی که با من ازدواج میکنی ولی پیمان شکستی و به وعده ات وفا ننمودی.فکر میکردی زنی که الوده به گناه شده و در بی عفتی سقوط کرده است لایق همسری نیست. ایا گناهکاری من جز به دست تو شد؟ایا سقوط من سببی جز خیانتکاری تو داشت؟ اگر تو نبودی من هرگز به گناه الوده نشده بودم,اصرار و پافشاری مداوم تو مرا عاجز کرد و سرانجام مانند کودک خردسالی که به دست جبار توانایی اسیر شده باشد در مقابل تو ساقط شدم و قدرت مقاومت خود را از دست دادم.تو گوهر عفتم را به سرقت بردی و مرا نزد وجدانم سرافکنده نمودی,زندگی بر من سخت و دشوار شد,برای یک دختر جوانی مثل من,زندگی چه لذتی میتوانست داشته باشد,نه قادر است همسر قانونی یک مرد باشد نه میتواند مادر پاکدامن یک کودک باشد,حتی قادر نیست در جامعه با وضع عادی به سر برد.وقتی به یاد رسوایی خویش و سرزنش های مردم می افتم,از ترس بند های استخوانم میسوزد و دلم از غصه اب میشود.اسایش و راحتی را از من ربودی,ان چنان مضطر و بیچاره شدم که از ان خانه مجلل و باشکوه فرار کردم,از پدر و مادر عزیز و از ان زندگی مرفه و گوارا چشم پوشیدم و به یک منزل کوچک در یک محله دور افتاده و بی رفت و امد مسکن گزیدم تا باقی مانده عمر غم انگیز خود را در انجا بگذرانم.پدر و مادرم را کشتی, خبر دارم که هر دو از غم فراق و دوری من جان سپرده اند و از دنیا رفته اند.انها از غصه جدایی من دق کردند و از نا امیدی دیدار من مردند, گمان میکنم مرگ انها سببی جز این نداشت.من اکنون در استانه ی قبر قرار گرفته ام,از نیک و بد های زندگی,از خوشبختی ها و بدبختی های حیات در حال وداع و جدایی هستم.این نامه را تنها از ان جهت نوشتم که تو نزد من امانتی داری و ان دختر بچه بی گناه توست, اگر در دل بی رحمت,عاطفه ی پدری وجود دارد بیا و این کودک بی سرپرست را از من بگیر تا بدبختی هایی که دامنگیر مادر ستمدیده او شده است,دامنگیر وی نشود و روزگار او همانند روزگار من توأم با تیره روزی و ناکامی نگردد.)) هنوز از خواندن نامه فارغ نشده بودم که به او نگاه کردم. پرسیدم بعد چه شد؟در حالی که اشک از چشمانش جاری بود گفت:وقتی این نامه را خواندم,با سرعت به منزلی که نشانی داده بود امدم و ان همین منزل بود, وارد این اتاق شدم و دیدم روی همین تخت یک بدن بی حرکت افتاده و دختر بچه ای در کنار ان گریه میکند.بی اختیار فریاد زدم و بی هوش شدم. وقتی به خود امدم با خدا عهد کردم که به جرم جنایت گذشته در این کلبه ویران که ان را (( اشیانه ی غم)) نامیدم,بمانم و جبران ستم هایی که بر ان دختر مظلوم کرده ام مثل او زندگی کنم و مانند او جان بدهم.اینک موقع مرگم شده است.گفتارش که به اینجا رسید زبانش بند امد و در بستر افتاد. اخرین کلامی که در نهایت ضعف و ناتوانی به من گفت این بود که(( دوست عزیزم,دخترم را به تو میسپارم.)) و سپس جان به جان افرین تسلیم کرد.ساعتی در کنارش ماندم و انچه وظیفه ی یک دوست بود درباره اش انجام دادم.نامه هایی برای دوستان و اشنایانش فرستادم و انها در مراسم تشیع جنازه اش شرکت کردند.خدا میداند اکنون که داستانش را مینویسم از شدت گریه و هیجان نمیتوانم خود را نگه دارم و هرگز صدای ضعیف او را در اخرین لحظه ی زندگی فراموش نمیکنم که گفت:(( رفیقم,جان تو و دخترک عزیزم. ))

 

تحلیل روانشناسی این ماجرا: این واقعه ی جانسوز و دردناک که نمودار یک تجاوز جنسی و غیر انسانی می باشد,زنگ خطر و بیدار باشی است برای جوانان عزیز ما,که هرگز ضمیر بی الایش خود را برای یک لحظه خوشگذرانی الوده به گناه و معصیت نکنند و دامان پاک خویش را برای گناه لکه دار نکنند.

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ عشق ناب(pure love) ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام دوست عزیز.خوشحالم که به وبلاگم سر زدی.لطفا نظر یادت نره...
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed





دریافت همین آهنگ
دریافت کد شکل ایکون

نیت کنید و اشاره فرمایید

.

جاوا اسكریپت

تعبیر خواب آنلاین